حكيم ابوالقاسم فردوسى

69

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپهبد بپرسيد از يشان سخن * ز بالا و ديدار آن سرو بن [ ز گفتار و ديدار و راى و خرد * بدان تا بخوى وى اندر خورد ] بگوئيد با من يكايك سخن * بكژى نگر نفگنيد ايچ بن [ اگر راستىتان بود گفت و گوى * بنزديك من تان بود آبروى ] و گر هيچ كژى گمانى برم * به زير پى پيلتان بسپرم رخ لاله رخ گشت چون سند روس * بپيش سپهبد زمين داد بوس چنين گفت كز مادر اندر جهان * نزايد كس اندر ميان مهان بديدار سام و به بالاى او * به پاكى دل و دانش و راى او دگر چون تو اى پهلوان دلير * بدين برز بالا و بازوى شير همى مى چكد گوئى از روى تو * عبيرست گوئى مگر بوى تو سه ديگر چو رودابهء ماه روى * يكى سرو سيمست با رنگ و بوى ز سر تا به پايش گلست و سمن * بسرو سهى بر سهيل يمن از آن گنبد سيم سر بر زمين * فرو هشته بر گل كمند از كمين [ بمشك و بعنبر سرش بافته * بياقوت و زمرد تنش تافته ] [ سر زلف و جعدش چو مشكين زره * فگندست گوئى گره بر گره ] [ ده انگشت برسان سيمين قلم * برو كرده از غاليه صد رقم ] بت‌آراى چون او نبيند بچين * برو ماه و پروين كنند آفرين سپهبد پرستنده را گفت گرم * سخنهاى شيرين بآواى نرم كه اكنون چه چارست با من بگوى * يكى راه جستن بنزديك اوى كه ما را دل و جان پر از مهر اوست * همه آرزو ديدن چهر اوست پرستنده گفتا چو فرمان دهى * گذاريم تا كاخ سرو سهى [ ز فرخنده راى جهان پهلوان * ز گفتار و ديدار روشن روان ] فريبيم و گوئيم هر گونهء * ميان اندرون نيست واژونهء سر مشك بويش بدام آوريم * لبش زى لب پور سام آوريم خرامد مگر پهلوان با كمند * بنزديك ديوار كاخ بلند كند حلقه در گردن كنگره * شود شير شاد از شكار بره برفتند خوبان و برگشت زال * دلش گشت با كام و شادى همال [ بازگشتن كنيزكان به نزد رودابه ] رسيدند خوبان بدرگاه كاخ * بدست اندرون هر يك از گل دو شاخ نگه كرد دربان برآراست جنگ * زبان كرد گستاخ و دل كرد تنگ كه بىگه ز درگاه بيرون شويد * شگفت آيدم تا شما چون شويد بتان پاسخش را بياراستند * بتنگى دل از جاى برخاستند كه امروز روزى دگر گونه نيست * به راه گلان ديو واژونه نيست بهار آمد از گلستان گل چنيم * ز روى زمين شاخ سنبل چنيم نگهبان در گفت كامروز كار * نبايد گرفتن بدان هم شمار كه زال سپهبد بكابل نبود * سراپردهء شاه زابل نبود نبينيد كز كاخ كابل خداى * بزين اندر آرد بشبگير پاى